X
تبلیغات
لای اين شب بوها، پاي آن كاج بلنــــــــد
لای اين شب بوها، پاي آن كاج بلنــــــــد

منم و چشمای خیس، منم و یک دل تنگ

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود

 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون

تا تو ،توي مخاطب او عاشقش نشوي

غزل فروش

امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن

تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود

من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام

ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود

عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن

یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود


غزل فروش

آدمی ست دیگر،

یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.

...............................................

دلم تنگ است...


صبـــــا


" دلگیـــر نبــاش"!



دلـــت کــه " گیـــــر " بــاشـد؛


رهـــا نمـی شــوی.....!

پ.ن

تکراری ...، اما واسه مخاطبِ خاصم...

صبـــــا

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر ،  وا نخــــواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

غزل فروش

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد

مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشـمت گرفتــم کاردانـی را

ابــروی تـو هـرقدر نـاپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور می آیی و شعرم بند می آید

موی تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

غزل فروش

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا بــاز رســاندی به یقینم کافیست

قــانعم بیشتر از این چه بخواهم از تـو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خــوب ببینم کافیست

آسمـــانی! تو در آن گستره خورشیدی کــن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از بـاغچـه ی شعر بچینم کافـیست

فکر کردن بـه تو یعـنی غزلی شور انگیــز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

غزل فروش

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند بر آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود و به تنگام نفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

غزل فروش

هـــمــیــشــه نــــه

ولــــی گـــاهـــی مــیــان بـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد

وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...  


صبـــــا

اینجا صدای پا زیاد مـــیشنوم امـــا...

هـیچكدام تــــــو نیستــــی !


صبـــــا


آرام باش لحظه ی اعدام ما که نیست ؛
حالا که وقت گریه و هول و ولا که نیست

با یک وداع ساده چرا گریه می کنی ؛ 
این آخرین وداع غم انگیز ما که نیست

یک عمر راه مانده به پایان این گذر ؛ 
شوخی که نیست ، بازی گرگم (به) هوا که نیست

این زندگی گذار دل از عشق کندن است ، 
دنیای خوب قصه و افسانه ها که نیست

از فصل های بدتر از این هم عزیز من
خواهی گذشت ؛ درد یکی یا دو تا که نیست

عمری برای گریه و افسوس وقت هست ؛ 
این عمر لا کتاب همین لحظه ها که نیست

آرام باش پاک کن این اشک خسته را ،
آرام باش لحظه ای اعدام ما که نیست

غزل فروش

تُنگــم و ناچار فرصت‌های «تَنگی» در من است

هر شب امّا خواب می‌بینم نهنگی در من است

با دل تنگــــی کـــه من دارم، شکستن دور نیست

کوزه‌ی غلطیده‌ای هستم که سنگی در من است

ماهرویا! مشکن ایــــن عشق غــــرورآمیــــــز را

خفته در اندیشه‌ی حُسنت، پلنگی در من است

تا کِـــی از پشت حصـــار شهر می‌خواهــی مرا؟

از چه می‌ترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟

سر بـــه روی سینه‌ام بگذار  تـــا بــــــــاور کنـــــی

بر سر عشق است اگر هر روز جنگی در من است

عاقبت می‌گیرم از می‌خانه سهم خویش را

دامن مستانم و از عیش، رنگی در من است

گر چه خاموشم شبیه گنجه در پستوی خویش

چـــاره‌ی روز مبادایــــی، تفنگــــی در من است


غزل فروش


می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش... بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

غزل فروش


تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال


بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال


ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

غزل فروش

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب

مرا بگیـــر چنـــــان جفت خـــــویش لب بـــــر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!

عجب فــــرشته بـــا مزّه ای ست لامصّب!!

جلو نرو کـــه به پایان نمی رسد این راه

کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!

چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!

رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب

کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟

که سوخت پیرهن خواب های من از تب!

که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست

کـــه فکر می کند این روزها به تــو اغلب

که چشم های ِ سبز ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...

کـــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!

ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا

اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب......

غزل فروش

من با تو باشم کاش» تصویرش قشنگ است

ایــن فکرهـای خـــام ! تاثیـــرش قشنگ است

ای کاش! من خــواب خودم می دیدم- امــــا

با چشم های تو! که تعبیرش قشنگ است

تقدیــــرهای  شـــــــوم  و  بد  اینجــــا  زیادند

آنکس که سهم توست تقدیرش قشنگ است

لبخند هرچنـــد از لبان تـــــوست - امـــا

در پیکر من موج و تکثیرش قشنگ است!

وقتی که من مردم مقصر  هم کــه باشی/

بنویس! چشمان تو تقصیرش قشنگ است

شلیک هـــا  وقتـــــی کــــه  از سمت تـــــو باشند

هم ماشه/ هم هفت تیر / هم تیرش قشنگ است!!

لب هـــات  آیـــات خداونـــــد کریــــم اند!

این کفر زیبا ! باتو تفسیرش قشنگ است

از حد گذشته کفر هایم! ... چاره ای نیست

اینجـــا تمام کفـــر و تکفیرش قشنگ است!

غزل فروش

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم

و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟

تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد :

 منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غـــــــــــــــــــزلی در چهار رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد –

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غــــــــــــــــرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ کـــــــــه لبانم به جــــام عادت کرد !

سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...
غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد


غزل فروش

این عشق ماندنی ، این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن ، سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

            شعر بلند حافظ ، از تو شنودنی ست

 

این سر ، نه مست باده ،

            این سر که مست ،
                        مست دو چشم سبز توست


اینک به خاک پای تو می سایم

            کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

 

تنها تو را ستودمت که بدانند مردمان

            محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده یا به شکر خنده های تو

                        گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

 

در روزگار هر که ندزدید ، مفت باخت

من نیز می ربایم ، اما چه ؟

                        بوسه ، بوسه از آن لب ربودنی ست

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

            غیر از تو ، هر که بود ، هر آنچه نمود ، نیست

 

بگشای در به روی من و عهد و عشق بند

            کاین عهد بستنی ، این در گشودنی ست

 

این شعر خواندنی ،

            این عشق ماندنی

                        این شور بودنی ست

 

این لحظه های پر شور ، این لحظه های ناب

                این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست

پ ن: ولنتاین مبارک جیک جیک @};-
غزل فروش

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن...

پ ن: غزل بسیار زیبا که دوست خوبمون تداعی بهمون هدیه دادند

غزل فروش

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری

باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند...

....

این شعرو خیلی دوست دارم...

صبـــــا

می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تختی با رقیبان می نشینی در بهشت

تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت
یک نمایشگر در آتش ، دوربینی در بهشت

صاحب عشق زمینی را به دوزخ می برند
جا ندارد عشق های این چنینی در بهشت

 گیرم از روی کرَم گاهی خدا دعوت کند
دوزخی ها را برای شب نشینی در بهشت

 با مرامی که من از تو باوفا دارم سراغ
می روی دوزخ ، مرا وقتی ببینی در بهشت

 من اگر جای خدا بودم برای «ظالمین»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشت

غزل فروش

آورد نام شاعـری ات را به لب کشید

برداشت یک قلم و تورا با ادب کشید

نخلــی کشیده قدّ تـــو را فـــرض کرد و بعد

لب های سرخ و خط زده ات را رطب کشید

آمیخت آب و آتش و توفان به هم و بعد

چشــم تـــو را شبیه زنـان عرب کشید

از ترس کینه های زنان سپید چشم

اندام بی نظیر تو را نیمه شب کشید

بر بـــوم خیره شد و نگـاه تو را گریست

آهی میان حسرت و تردید و تب کشید

دیگر قــرار بـــود کـــه هرگز ... ولـــی نشد

امشب دوباره عکس تو را بی سبب کشید

یک عمـــر دیر کردی و هرگـــز نیــــامدی

یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید


:(

غزل فروش

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار راـ

یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت ـ

از مثل سیل آمدنت حرف می زند

ازقطره قطره بر دل خارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکرمی کنند

تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت 

من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!

آخر انار کوچک هم بازی نسیم! ـ

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیاکه کاسه ی دریوزگی شده ست

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این مرد تنها سری بزن ـ

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...

غزل فروش

دوباره پای بازی تو و قمار می روم 
گذشته آب از سرم ، بی اختیار می روم

به اعتبار عشق تو ، به پای میز آمدم 
تو هم که حقه می زنی ، بی اعتبار می روم 

نمایش سیاه ما ، به آخرش که می رسد 
تو یک ستاره می شوی ، و من کنار می روم

به رسم دل سپردگی ، تو بی گناه می شوی 
منی که سر سپرده ام، به پای دار می روم 

همیشه می رسم به تو ، کنار کافه های شب 
تو مست مست می شوی ، و من خمار می روم 

نبرد عشق را اگر ، شکست می خورم ز تو 
شبیه فاتحی بزرگ ، به اقتدار می روم 

خدا به قلب پاک من ، بهشت وعده می کند
و من به عشق سیب و گل ، تو و انار می روم 

و روز مرگ من خدا ، به روی دست این غزل
مرا بلند می کند ، به افتخار می روم

غزل فروش

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

غزل فروش



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت