لای اين شب بوها، پاي آن كاج بلنــــــــد

منم و چشمای خیس، منم و یک دل تنگ

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی

 

چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

 

چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...

 

عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

 

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد

 

آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

 

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب

 

نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

 

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!

 

"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

 

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم

 

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

 

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر

 

فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

 

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم

 

این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...


 

غزل فروش


چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم ...

غزل فروش

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد
در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد
چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست
پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد
این اشك‌ها‌، ستاره‌ی شب‌های غربتم
نوری به آسمان سیاهم نمی دهد
احساس عشق ، همسفر نیمه راه من
جانی به لحظه های تباهم نمی دهد
یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی
وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد
گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است

یعنی هرآنچه را که بخواهم ، نمی دهد...


غزل فروش


چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم....

صبـــــا

حتی میان این شلوغی ها ، خالی ست جای تو زمانی که،

حال مرا حتی نمی فهمد، چشمان خیس آسمانی که...

 سخت است شاید باورش اما ، من هم نمی دانم چه می خواهم!

من هم نمی دانم چراهستم! گیرم تو دردم را بدانی که...

 من یک غزال سرکشم هرچند، دردام چشمان تو افتادم

یک لحظه از بند تورا اما ، با وسعت کل جهانی که...

 "خوشبخت" یعنی اینکه دستانت تنها به دست "من" سندخورده ست

خوشبخت یعنی اینکه "ما" باشیم ، یعنی نباشد "دیگرانی" که...

 باران ببارد نم نم وُ نم نم ،ما زیر چتر آسمان باشیم

من پابه پایت ساکت و آرام... آن وقت تو شعری بخوانی که ...

 "هرجا که باشم یاد تو هستم" گفتی قرار قصه این باشد

گفتی و من مثل تو خندیدم ٬ دور از نگاه این و آنی که...

 "آرام جان خسته ام هستی. آرام جان خسته ات باشم؟"

 گفتی وُ باور کردمت اما ٬ باید کنار من بمانی که ...

 هر روز بین رفتن و ماندن ... راه مرا چشم تو می بندد

می خواهم از تو بگذرم اما ... آن قدر خوب و مهربانی که...

غزل فروش

من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شود

بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی

من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر

شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم

اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگی

هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود

غزل فروش


اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟

گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است

گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است

تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد

خود این خلاصه ی غم های روزگار من است

بگیر دست مرا تا زخاک برخیزم
اگر چه سوخته ام نوبت بهار من است

صبـــــا

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت

 بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

 با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم

 نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود

خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت

 عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد

شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم

 ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت

گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم

 بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...

 آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!


غزل فروش

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو را از شاخه چيده

گوشه آسمون پر رنگين کمون

من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي مي شه

امّا گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش مي گيره

درّه مهتابي مي شه

امّا گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

مي شکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

مي سوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

پ.ن

اهنگ گل گلدون

عاشق این آهنگم

صبـــــا

 هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
بــا واسطــه سلام برایش رسانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روســـــری ات را تکـــانده ای

می رقصـــی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...
امروز عصر چــــای ندارم ... تو مانده ای

غزل فروش


تمام فاصله ها ، بی گناه و تقصیرند
که قصّـه های جدایی اسیر تقدیرند

اگرچه می روم امّا، تحملش سخت است
پـرنـدگــان مـهــاجـر از آسـمـان سیــرنـد

هوا، هوای غـزل های فصل پایـیـزست
و چشم های من و تو بهانه می گیرند

دروغ پشت دروغ است هـر کـه می گوید :
همیشه "دوری" و "دوستی"، تحت تأثیرند

میان "دوری" و"دوستی"، همیشه رابطه نیست
دو مــرغ عشـق کـه بـی هـم شـونـد می میـرند

غزل فروش


هر روز می‌پرسم كه آیا دوستم داری

تو جای پاسخ بر نگاهم خیره می‌مانی

من در نگاه تو چه می‌خوانم؟

نمی‌دانی

اما به جای تو، من پاسخ می‌دهم: «آری»

ما هر دو می‌دانیم

چشم و زبان، پیدا و پنهان رازگویانند

و آن‌ها كه دل با یكدگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می‌دانند

ننوشته می‌خوانند

من –دوستت دارم– را

پیوسته از چشم تو می‌خوانم

ناگفته می‌دانم

من آنچه را احساس باید كرد

یا از نگاه دوست باید خواند

دیگر نمی‌پرسم

دیگر نمی‌پرسم كه آیا دوستم داری

قلب من و چشم تو می‌گوید به من: «آری»

صبـــــا

نگاه می کنم از آینه خیابان را

و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیــــار حبیبـــم نــــه از بلاد غــریب"

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

حراج کرده غم و رنـــج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

بلند کــرده  کســی  لای لای  شیـطـان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

چقـــدر آه کشیدم شهیـــد چمــران را

ولیـعصــــر ... ترافیـــک... دود...آزادی...

گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

نگــاه مــی کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

و چــای مـی خـــورم و حسرت خـــراســـان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

و گفتـــم آب دهد هر غــروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق

بـــه رسم بدرقه آورده آب و قـــرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چـه می دانم

همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

نگـاه مـی کنـــم از پنجــــره بیــــابــان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

چقدر عاشقم این آفتاب پنهــــان را...


غزل فروش

افتاده راه طالع تارم به «هیچ کس»!

دیدی وفـــا نکرد بهارَم به هیچ کس؟

تــو رفته ای ، دلیل ندارد بیــــان شود

جای دقیق ِ سنگ مزارم به هیچ کس

دیگر مسیر ِ طی شده فرقی نمی کند

وقتی رسیده ریل قطارم به هیـچ کس!

با این کـــه خاطر تـــو برایـم عزیز بود

افسوس! اعتماد ندارم به هیچ کس

فهمیده ام که غیر خدا عاشقی خطاست

یعنـــی مبـــاد دل بسپارم بــه هیـــچ کس

با بی وفایی ات بـه نتیجه رسیده ام:

دیگر محلّ سگ نگذارم به هیچ کس!

این شــعر، آخـرین غــزلِ من برای توست...................................

تقدیم شد به دار و ندارم، به «هیچ کس»


غزل فروش

در آسمان اگرچه که سو سو نمی زند

چشمت ستاره است ، ببین ، مو نمی زند

اما ستاره قلب کسی را نبرده است

اما ستاره عطر به گیسو نمی زند

تو یک پری که عصر میان حیاطشان...

نه ، نه پری که دست به جارو نمی زند

حتی پری شبیه تو خوش خنده نیست ، نه

لبخند های ناز تو را او نمی زند

زیبا کسی که شکل تو باشد به موی خود

با قصد غیر قتل که شب بو نمی زند

پس هی نگو که جرات عشق مرا نداشت

آدم به مرده تهمت ترسو نمی زند

آن هم چه مرده ای ، که تنش تکه پاره است

این چشم زخمِ کیست که چاقو نمی زند ؟

با این همه دلم به جز آن روی ماهِ تو

این جا به هیچ روی دگر رو نمی زند

من بندگی عشق تو را می کنم هنوز...

شیطان نگاه توست که زانو نمی زند...

غزل فروش


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز 

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز 

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز 

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز...

صبـــــا

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود

 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون

تا تو ،توي مخاطب او عاشقش نشوي

غزل فروش

امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن

تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود

من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام

ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود

عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن

یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود


غزل فروش

آدمی ست دیگر،

یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.

...............................................

دلم تنگ است...


صبـــــا


" دلگیـــر نبــاش"!



دلـــت کــه " گیـــــر " بــاشـد؛


رهـــا نمـی شــوی.....!

پ.ن

تکراری ...، اما واسه مخاطبِ خاصم...

صبـــــا

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر ،  وا نخــــواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

غزل فروش

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد

مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشـمت گرفتــم کاردانـی را

ابــروی تـو هـرقدر نـاپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور می آیی و شعرم بند می آید

موی تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

غزل فروش

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا بــاز رســاندی به یقینم کافیست

قــانعم بیشتر از این چه بخواهم از تـو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خــوب ببینم کافیست

آسمـــانی! تو در آن گستره خورشیدی کــن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از بـاغچـه ی شعر بچینم کافـیست

فکر کردن بـه تو یعـنی غزلی شور انگیــز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

غزل فروش

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند بر آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود و به تنگام نفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

غزل فروش

هـــمــیــشــه نــــه

ولــــی گـــاهـــی مــیــان بـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد

وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...  


صبـــــا



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت